تو در میان بازوان مرگ آرمیده ای
این انعکاس ناله های من است
تو معصومانه به سوی ابد پیش میروی
این دستهای نارسیده من است
تو تنهایی و سکوت و زلال برمیچینی
این حسرت اغنا شدن من است
تو رها شده در باران بی پایان عشق
این کویر بی انتهای بی کسی من است
تو سحرگاهی خوش آمدی و امیرانه بدرقه شدی
من شبانگاهی با درد آمدم و با دلتنگی نبودنت دیر زمانیست احیا گرفته ام![]()
هم كه چنين ارزشی داشته باشد طاقت ديدن اشكهايت را ندارد.
هيچكس ارزش آن راندارد كه برايش اشك بريزي و كسي
هم كه چنين ارزشي داشته باشد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
دل از عاشقی نبُر رفته که رفته...
اگه "عاشقه" تو بود تنها نمی رفت
شده پا به پات می سوخت، اما نمی رفت.
بی خیالش ، مگه چند سال تو جوونی؟
بی خیالش ، مگه چند سال تو میمونی؟
بی خیالش ، اینا رسمه روزگاره
همشون کار خداست ، حکمتی داره.
یاد حرفای قشنگش ، می دونم واست عذابه
دل تو خیلی گرفته، حال و روزتم خرابه.
دیگه تنها شدی و سکوت تو پر از غمه
همه ی عالم و آدم واسه تو جهنمه.
اون که رفته دیگه رفته
دیگه برگشتن نداره
اگه "دوستت" داشت نمی رفت
دیگه تنهایی دوباره...![]()
حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم
حیف اون روزها که کلی ناز چشماتو کشیدم
حیف شوقی که تو گفتی داری، اما من ندیدم
حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم
حیف رؤیام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم
حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب
حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو، توی خواب
حیف باوفایی من، حیف عشق و اعتمادم
حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم
حیف فرصتهای نقرم، حیف عمرم و دقیقم
حیف هرچی به تو گفتم ، واقعا حیف سلیقه ام
حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده
حیف احساس طلائیم، حیف این عشق و عقیده
حیف شادیم توی روزی که میگن تولدت بود
حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود
حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت
حیف اعتماد اون روز . حیف واژه خیانت
حیف اون همه دعاهام واسه تو، توی شب یلدا
حیف اون چیزی که گم شد دیگه هم نمیشه پیدا
حیف هرچی که سپردم حیف هرچی که نبودی
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
تا اسير غصه ی فردا نبود
كاش بودى تا براى قلب من
زندگى اين گونه بى معنا نبود
كاش بودى تا لبان سرد من
قصه گوى غصه فردا نبود
كاش بودى تا نگاه خسته ام
بى خبر ازصبح واز دريا نبود
كاش بودى تاكه دست عاشقم
غافل ازلمس گل مينا نبود
كاش بودى تا زمستان دلم
اينچنين پر سوز و پر معنا نبود
كاش بودي تا فقط باور كني
بعد تو زندگي زيبا نبود ![]()
![]()
بما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من
اگر گم کرده ای ایدل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص دریا کردنش با من
اگر درها برویت بسته شد دل بر مکن بازا
در این خانه دق الباب کن واکردنش با من
به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنرا
طلب کن آنچه می خواهی مهیا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیکو بد را جمع و منها کردنش با من
چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن
غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من
به قرآن آیه رحمت فراوان است انسان
بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو نام توبه را بنویس امضا کردنش با من
از كوچه زيبای تو امروز گذشتم
ديدم كه همان عاشق و معشوقه پرستم
يك لحظه به ياد تو از آن كوچه گذشتم
ديدم كه زسر تا به قدم شوق و اميدم
هر چند گل از خرمن عشق تو نچيدم
آن شور جوانی نرود از ياد
اي راحت و آرام دل من خانه ات آباد
با ياد رخت اين دل افسرده شود شاد
هرگز نشود مهر تو اي شوخ فراموش
كي آتش عشق تو شود يكسره خاموش
هرجا كه نشستم سخن از عشق تو گفتم
با اشك جگر سوز دل سخت توسفتم
خاك ره اين كوچه به خار مژه رفتم
دل مي تپد از شوق كه امروز كجايی
شايد كه دگر باره از اين كوچه بيايی ...
محبت شدیدی که سابقااحساس می کردم
دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می شود.
در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید
از تو دور باشم و هیچ گاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقات هایی که اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و من می دانم که
خشونت طبع و تندخوئی تو را بدبخت خواهد کرد .
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بدبختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادمانی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچ گاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تو است و این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی
از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر
باز هم درصدد دوستی با من باشی و با نهایت نفرت از تو می خواهم
از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای
لطف و حرارت می باشد به طور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متنفرم و نمی توانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم !
توجه : اگه می خوای بدونی راز این نامه چی بوده یه بار دیگه
نامه رو از اول ، یک خط در میون بخون !
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است
تویی که تصور حضورت سینه بیرنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند
در کویر قلبم از تو برای تومینویسم ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی میکردم
تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک میشدم
و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم
تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد
که مرهمی شود برای دلتنگی هایم
ای غریبه آشنا آن روز که جادوی نگاهت تار و پود قلب نازک مرا لرزاند
وجودم از پیله غم بیرون تنید می نویسم تا به تو بگویم
تو تک صدای گیتار خاطرات منی
ای نبض دوباره من با من بمان و بخوان که بی تو گلی پژمرده ام
این تنها گوشه ای از اوای دلم بود که بی بهانه تقدیم به تنها بهانه زندگی ام کردم ![]()


